![]() |
![]() |
|
|
با سلام خدمت اعضای محترم محل ، از اونجایی که گل سرسبد محله ، درگیر یه سری کارهاست و زیاد این ورا نمیبینمشون ، من به جای ایشون این پستو می زنم : همون طور که میدونین تصمیم گرفتیم به محله ، آب و رنگ تازه ای بدیم تا از این حال و هوا درآد !!! اکثر اعضای محل ، به خاطر کمبود امکانات ، می خواستن برن بالا شهر ، داشتیم تنها می شدیم که یهو یه جرقه به ذهن این بنده حقیر خطور کرد و فکر کردیم دست به کار شیم !!! اینم آدرس جدید محل : www.manbaham.ir از این به بعد اونجا می حرفیم ... رنگ تازه و آب و جاروب محله جدید ، پنج تومنی واسمون آب خورد !!! حالا کی این پولو پرداخت کرد بماند ... بهرحال خدا خیرش بده ! ما که جز خوبی و مهربونی چیزی ازش ندیدیم ... البته حتما می دونین که پنج تومن تو زمونی که داریم توش پول گوشت و مرغو فقط دو تومن می دیم – که بعدها مایه حسرت آیندگان میشه – پول خیلی گزاف و زیادیه و یه جورایی خانمان سوز !!! مث سال 88 نیست که فقط بشه باهاش 50 دقیقه با کسی که دوستش داری حرف بزنی ، اونم با اون خطای مدل جدید که میگن خودت میتونی شارژش کنی !!! باید چیز جالبی باشه !
پس ازتون میخوام با تمام وجود قدرشو بدونیم !!!
خدا خیرش بده این مش رحمتو ، که بعد از آقاجونم بزرگ محل بود ، خودش همه کارا رو تقبل کرد و فرستاد دنبال اوس کاظم ، اونم با کمال میل شروع به کار کرد ...
اعضای محترم محل و مهمونای عزسز خونه های گلی محله و دلای گلی آدماش ، می خوام با اجازه سرورمون ازتون بخوام که اگه کسی یه ایده خوشگل واسه رنگ و جنس این در و دیوار محله داره ، بسم ا... بگه و بره به مش رحمت – رفته ده بالایی ، زود برمی گرده – خبر بده که با اوس کاظم شروع به کار کنن ... نطق ما تمام ! والسلام ... شبتون مهتابی اهالی محل ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 1:59 توسط مينا |
|
|
یه روز که دیگه از همه چیو همه کس این روزگار خسته شده بودم ، زدم رفتم دشت ، کنار همون اسبی که هرشب توی خواب می دیدمش ... همون اسبی که توی رویاهای همیشگیم ، سنگینی می کرد و پاهاشو به زمین می کوبید ... رفتم اونجا تا تو تنهایی خودم ، به کسی که دوستش دارم ، فکر کنم ... از روزی که احساس کردم داره تنهام میزاره یه هفته ای میگذره ... خوب شما خودتونو بزارین جای من ... عقلم میگه که این رفتار درستی نیست ولی با دلم که هرلحظه از ندیدنش میگیره چی کار کنم ... آخه اون که نیست که ببینه چقدر تنها میشم وقتی احساس می کنم رفته و با آدمای دیگه و رفیق رفقاش خوشه ... ولی خوب به قول مامان بزرگ ، آدم باید واسه عشقش هرکاری می تونه بکنه و از خودش واسه راحتی اون بگذره ، منم تصمیم گرفتم کمکش کنم و انقدر نسبت به محبت و کمک و دوست داشتنش نسبت به بقیه آدما حسودی نکنم !!! ( ولی خودمونیما یکم سخته ، اونم واسه منی که یه عمر تو وجودم ریشه دوونده ) ولی من تمام تلاشمو می کنم ... البته خودم حواسم هست و کلاغ سیاهه بهم خبر میده که تا چه اندازه کافیه ! البته خوب تا جاییم که دستم بریه حواسم به رفتار این دخترای آب زیر کاه محله هم هست که مبادا پاشونو از گلیمشون دراز تر کنن ... درسته که هیچ کس از این همه عشق من و اون به هم خبر نداره - جز اون خدایی که هردومونو به هم نشون داد – ولی خوب هیچ کس حق نداره یعنی من نمیذارم اونو ازم بگیره ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 22:2 توسط مينا |
|
|
شنیدم میگن اگه جفتش ترکش کنه اینم انقدر خودشو به اینور اونور میزنه تا از حال بره و بمیره اگه این جوریه پس ما ام مثل دوتا مرغ عشق بودیم.... بالاخره مرداد شد و من از تنهایی داشتم دیوونه میشدم پدربزرگ به عنوان کادو تولدم اون سال قول دیدن نباتو بهم داد وچند روز بعد ما شیراز بودیم دقیقا2ماه بود ندیده بودمش واقعا کادویه عالی بود.1هفته پیش نبات بودیمو دوباره برگشتیم تهران,پدربزرگ قبول کرد که پیش ما بمونه.اون موقع صبا3سالش بود ای یکم که پیش صبا بودم دیدم خیلی ام بد نیست گاهی کاراش برام جالب بود گاهی منو می خندوند بالاخره باعث میشد سرگرم شم زیاد به نبات فکر نکنم.اون سال امیرم به دنیا اومد یه داداشه کوچولو همونی بود که می خواستم.مینا جان جیگر من کجایی ببینی
از بیکاری در اومدیم پیشنهاد کار بهم شده بازم معرفت بقال محلتون بابا بقیه که تحویل نگرفتن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 20:55 توسط تازه وارد |
|
|
آقا سلام بابا این هوای گرم تابستون امون مردمو بریده این خاک هم که شده مهمون ناخوندمون نمیدونم چی از جون ما میخواد هر روز تمومه جنسای مغازه رو تمیز میکنم ، دستمال میکشم چیزی نیست که تموم شه الان بد جوری گرفتارم. دست تنها هم که هستم.راستی مشدی اره با تو ام اره با تو که تازه اومدی تو محله اگه کاری نداری بیا ور دست خودم هم نون حلال میگیری هم از الاخون بالا خون در میای خدارو چی دیدی اگه کاری بودی خودم کمکت میکنم یه کارو کاسبی خوبی را بندازی خوبه این روزا نه از لوتی محل خبری هست نه بقیه مردم پس کوشن اینا بابا مگه خواب بردتتون یه سر بزنید ما از دل نگرونی در بیاییم اگه میبینی دیر تو محل میام و حرف میزنم واسه اینه که سرم خیلی شلوغه گفتم که کمک نیاز دارم یه شاگرد کار درست اهل دل و چشم پاک اگه مردم محل کسیو سراغ دارن ما رو یه ندایی بدن تا کارمون جفتو جور شه مخلص شما حسن بقال.م2. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388ساعت 17:7 توسط حسن بقال |
|
|
سلام مینا جان این بچه ها که اصلا به محله سر نمیزنن نه کاسب محل نه لوتی... نه بقیه؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 8:54 توسط تازه وارد |
|
|
نمیدونم میگن هر کس یه پیشونی نوشتی داره.سرنوشت,تقدیرچه میدونم تو یه خونواده مرفه و مذهبی بدنیا اومدم از روزی که چشم باز کردم پدرمو تو مسافرتای کاری دیدم بی انصافی ام نکنم خداییش بهترینه ولی خب دیگه.مادرمم که همش قرآن به دست بوده و هست خداییش دعاهاش بد جور میگیره خلاصه یه قراردادی با خدا امضا کرده.وبالاخره پدر بزرگم ومادربزرگی که فقط عکسشو دیدمو کلی تعریفو تمجیدشو شنیدم.پدربزرگ دوست نداشت تهران بمونه واقعا حق داشت منم بودم ویلای شمالوول نمیکردم بچسبم به تهران اصلیتشم چالوسی بود یه مرده قد بلند با موهای سفیدپر پشت ویه عینک خیلی دوسش داشتم راستشو بخوای بهش وابسته بودمبدجوری.یا اون میومد تهران یا منمیرفتم شمال خلاصه همش با هم بودیم.خیلی خواستنی بود همیشه بهم میگفت پسر عاشق نشو اگه شدی ولش نکن عشق که لباس نیست که هی بخوای عوضش کنی.توهمسایگی پدربزرگ یه دختر با خونوادش زندگی میکرد به اسم نبات خیلی ناز بود1سال از من کوچیکتر بود چشای سبز موهای قهوه ای روشن پوستشم سفید....خلاصه هرچی بگم کم گفتم.تنها همدمه بچه گیام نبات و پدربزرگ بودن.همیشه باهم بازی میکردیم میومدم خوشحالش کنم گند میزدم همیچی خراب میشد زودم باهام قهر میکرد.اون موقع5سالم بود که قرار بود مامان واسم یه داداش کوچولو بیاره که...شد آبجی کوچولو اسمشم گذاشتن صبا خیلی دوسش نداشتم اولا که خیلی کوچولو بود دوما همون نبات بس بود دیگه
یه موجود لوس دیگه به زمین اضافه شد تاهم بازیه خودشو تو این کره خاکی پیدا کنه,آخه مگه جات اون بالا بد بود اومدی رو زمین کی چی و ثابت کنی؟؟؟چشای درشت و مشکی داشت خوشکل بود. جالب بود دوران قشنگی رو داشتم میگذروندم که دیگه قابل برگشت نبودن و خودم خبر نداشتم.حدودا7سالم که شددیگه باید میرفتم مدرسه اما برام سخت بود که از نبات و پدربزرگ جداشم.خلاصه چاره ای نبود با اصرار مادر و پدر عازم تهران شدیم.مدرسه ها شروع شد....چشمتون روزه بد نبینه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 0:25 توسط تازه وارد |
|
|
سلام بچه ها خوبین؟ من یه تازه واردم خوشحالم که اومدم تو جمع شماهاویه چیزی از طرز صحبت کاسب محله خیلی خوشم اومده باحاله دوستش دارم. بیا لبخند بزنیم بدونه انتظار پاسخی از دنیا.وبدانید که روزی آنقدر شرمنده میشود که بجای پاسخ لبخند:با تمام سازهایمان میرقصد... باور کن!!! فعلا خداحافظ... دوستون دارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم مرداد 1388ساعت 9:17 توسط تازه وارد |
|
|
سلام.چی میبینم اینگار تا نبودیم تو محله خبرایی بوده.اخه چطور ما که کاسب محلیم نباید بدونیم هان.خوب اینو ولش کنم برم سر حرف خودم بابا ما یه مدت رفتیم سفر اخه پوسیدم تو خونه مگه ادم چیه که همش کارو ناراحتی داره بابا یکم تفریحو تنوع بد نیست.تازه رسیدم اگه کسی چیزی می خواد بیاد مغازه بازه. ما در خدمتیم.خبرایی از ناصر خان شنیدم تا نبودم جیم زده میگن رفته جنوب راسته نه. خوب بابا زیاد فک نزنم یه دفعه ناراحت نشین راستی کسی خبری از مینا خانوم نداره چند وقتی میشه ندیدمش اگه کسی دیدش بهم یه خبری بده نکنه واسش مشکلی پیش اومده اخه از اخرین باری که اومد چیزی خرید خیلی وقته گذشته. راستی جنس مغازم تقریبا جوره هان هر چی خواستین بیاین مغازه دیدین چقدر تبلیغ کارم می کنم. حالا بیخیال فعلا بای.م2. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم مرداد 1388ساعت 14:5 توسط حسن بقال |
|
|
چه غلطا !!!!! اینم شد جواب ما؟ درس بخونم که شما ما رو قابل بدونی ؟ حالا این رسم و راهشه شرط لوتی گری ما شده این که پشت درسو به خاک بمالیم , چشم !! ما که به عشق شما همه نالوتی های این شهرو از پا نشوندیم . اینم به چشم ! اما اگه رفتیم و این درس و مردسه حواس ما رو برد جای دیگه اونوقت پشیمونی گریبون شما رو نگیره ! مرد و مردونه این لوتی سیبیل گرو می ذاره سر یکی دو سال به مردک کاربلد کارشناس برگرده فقط خانوم تو رو به نگاه آتیشیت چی شده که جواب ما و نوچه ها رو یه جا نمی دی ؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم مرداد 1388ساعت 0:12 توسط لوتی |
|
|
روز مهمی رو شروع کرده بودم که خودم خبر نداشتم ، ساعتو گذاشته بودم تا صبح زود بیدار شم ، فقط 2 ماه با کنکور فاصله داشتم ؛ اون روزا داشتم بکوب واسه کنکور می خوندم و ناصر تونسته بود توی یه دانشگاه توی شهرستان ، رشته مورد علاقش ، که بهش میگن گرافیک ( فک کنم تازگیا دانشمندای نقاشی کشفش کردن و واسه با کلاس تر شدن حرفه شون ، این اسمو روش گذاشتن ، البته عجیب نیست چون این روزا همه دارن واسه بهتر نشون دادن خودشون ، همه رو میکشن و آخرشم که می بینن هیشکی واسه مقایسه کردن خودشون با اونا ، وجود نداره ، مجبور میشن خودشونو هم اعدام کنن ! جالبه نه ؟! جالب اسف بار ! ) قبول بشه و چون وضع ریه های عمه خانومم ، بدتر شده بود ، تصمیم گرفته بودند از طهران برن ، و همین باعث افسردگی عمه خانوم شده بود که چطور بایستی دوری داداش جونشو تحمل کنه ... روز قبل از رفتن ، وقتی که عمه رو هم هرطور که بود و به خاطر پیشرفت شازده پسرش و سلامتی خودش ، راضی کرده بودند ؛ ناصر اومد خونمون و خیلی رک و راست و درست شبیه کسی که به اینجاش رسیده باشه ، بهم گفت : باهات کار دارم دختر دایی ، میشه چند لحظه باهات حرف بزنم ؟! این اولین بار بود که میدیدم اونطور جدی و مصمم و بدون سرخ شدن گونه هاش ، می خواست باهام حرف بزنه ... با هم لبه حوض نشستیم ، از تو چشماش میشد فهمید چی می خواد بگه ... این دومین بار بود که دلم به حال خودم سوخت ... دلم به حال مینا سوخت که کسی این طور گستاخانه او را گدایی می کرد ... دلم سوخت که چنان بی رحمانه می خواستند احساساتش را به صلیب بکشند ... داشتم فکر می کردم قیمت یک تکه روح من چقدر می تواند باشد ... توی همین فکرا بودم که صدای ناصر افکارمو پاره کرد : ببین دختردایی ( وای که این کلمه چه عذابی رو روی دوشم هوار می کرد ! آه که این وابستگی ها ، وابستگی های فامیلی ، تا کی قرار است مرا آتش بزند ؟! و شاید روزی این من نبوده ام که دلم می خواسته فلسفه بخوانم یا حقوق ! ) حاج خانوم ، کوتاه اومده و مخصوصا به خاطر شرایط خان دایی ، همه چیو سپرده دست خودمون ! ( خودمون ! جالب بود ، آدما چه راحت همدیگرو جمع می بندن بی هیچ اجازه ای ! ) به زندایی ام که گفتم ، گفت : خودش باید تصمیم بگیره ! یه لحظه چشامو از ماهی توی حوض برداشتم و یاد بچگیامون افتادم که چقدر هردومون معصوم بودیم ، همیشه دنبالم می دوید و وقتی بهم می رسید فقط تو چشام نیگا می کرد و می خندید ، خنده ای از سر علاقه نه از سر عادت که این روزا هروقت منو می دید ، بهش دچار بود ! دیدم زل زده تو چشام ، بهم گفت : همرام میای یا نه ؟! و قبل از اینکه جوابی بشنوه ، ادامه داد : فک کنم این 20 سال واسه من و 18 سال واسه تو برای تصمیم گرفتن راجع به آینده ، کافی باشه ، حتما میدونی که فرصت زیادی باقی نمونده و فردا داریم راه میفتیم سمت جنوب ، تصمیم دارم هم درس بخونم و هم اونجا کار کنم ... ( طفلکی چه تلاشی برای بله گفتن من می کرد ، گاهی شنیدن یه کلمه برای کسی چقدر می تونست مهم و خوشحال کننده باشه در حالی که گفتنش واسه نفر دیگه ، احساسی جز خیانت به دلش نباشه ! ) ببین مینا ! من دوستت دارم و خودتم اینو خوب میدونی ! و فکر می کنم انقدر دارم که بتونم واست یه زندگی خوبو مرفه اون طور که لایقت باشه واست بسازم و خوشبختت کنم ! مینا بهت قول میدم خوشبختت می کنم ! ( خدای من ! آدم ها چه راحت آینده گمشده رو بی مهابا به هم ثابت می کنند ! ) باور کن ، به خاطر تو همه چیو کنار گذاشتم و دور همه ی دخترای محلو خط کشیدم و می خوام اونطور باشم که تو می خوای ، فقط بهم بگو چی کار کنم ... ازت می خوام تا فردا خوب فکراتو بکنی ، تصمیم با توه ؛ فقط امیدوارم انتخاب درستی بکنی که به نفع هردومون باشه ...
همه وسایلو بار ماشین کرده بودند و ناصر دم در منتظر من ... نه ... منتظر جواب من بود ... اما این بار هیچ خواهشی توی چشماش دیده نمی شد ... تا اینکه بهش گفتم : متاسفم پسر عمه ! ولی من نمیتونم همرات باشم ، امیدوارم ازم دلخور نشی ، تو همیشه پسرعمه من هواهی بود ولی من نمیتونم بهت جواب مثبت بدم چون ... حالت صورتش کاملا عوض شد و تبدیل شد به یه آدم کنجکاو و حسود که انگار کسی داشت چیزیو ازش می دزدید صداش می لرزید و آدم احساس می کرد یه چیزی داره خفه اش می کنه : مینا به من نیگا کن ! نکنه پای کس دیگه ای درمیونه؟! درسته ؟!!! تو رو خدا راستشو بگو ! ولی تنها چیزی که تونستو توی اون شرایط به ناصر بدم سکوتی بود که اگه یکم به دل من نزدیک بود معنیشو خوب می فهمید ... خداحافظ ناصر ! امیدوارم خوشبخت ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 20:49 توسط مينا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 بهمن 1387 مهر 1387 مرداد 1387 |
| نویسندگان |
|
لوتی مينا ناصر amir حسن بقال تازه وارد مریم |
|
RSS
|